به نام خدا
و باز هم همان مشکل همیشگی ، همان تنها مشکلی که تمام مسائل زندگی امان را تحت شعاع خودش قرار میدهد . سرم حسابی درد میکند و چشمانم را نمیتونم باز کنم .دیشب و پریشب تا دیروقت بیدار بودم و روزش از خستگی و کوفتگی هیچ حال و حوصله کار نداشتم . این روزهای ما اینگونه میگذرد. در حالیکه خیلی ها فکر میکنند که چقدر من بی غم و مشکل و شادم .
برچسب:
نویسنده: غزل رضوانی